نوع مقاله : مقاله پژوهشی
نویسنده
استادیار گروه حقوق خصوصی دانشکده حقوق دانشگاه قم، ایران
چکیده
کلیدواژهها
عنوان مقاله [English]
نویسنده [English]
The evolution of artificial intelligence from early symbolic processing paradigms to contemporary generative systems has posed a fundamental question for intellectual property discourse: In a legal framework, how should works lacking direct human creative intervention be analyzed? In existing literature, two predominant conceptions of AI's nature can be observed: one group, denying its intelligence, emphasizes social consequences and the necessity of control, while the majority of experts, acknowledging the tangible reality of this technology's outputs, have pursued the issue within the framework of legal regulation. Nevertheless, determining the shares of the programmer, the system owner, and the user in generating outputs is central to ownership debates. The three prevalent theories—anthropocentric, attribution-to-the-machine, and entry into the public domain—each face significant limitations in explaining originality, liability, and economic incentives. This is because the structure of intellectual property systems is founded on creating a balance between private rights and public interests, and the complete removal of protection could weaken economic incentives and investment in technological development. Furthermore, the public domain theory does not address the core question of the "work's capacity for ownership" and has limited functional efficacy. Comparative analysis also indicates a growing trend in legal systems toward hybrid and multi-layered models. On this basis, the proposed view is that "ownership based on predominant influence" could provide a balanced and effective response to generative AI works by offering precise criteria for measuring the roles of both human and system.
کلیدواژهها [English]
هوش مصنوعی از نخستین مرحله «پردازش نمادین» تا رویکردهای پیشرفته یادگیری ماشین، مسیر تحولی گستردهای طی کرده و اکنون بهعنوان فناوری همهمنظوره در حوزههای مختلف ایفای نقش میکند. آزمون تورینگ نقطه آغاز فهم رفتاری از «هوشمندی» بود، اما بحثهای امروز عمدتاً بر قابلیتهای تصمیمگیری خودکار و آثار حقوقی آن متمرکز است. از منظر فنی، انواع مختلفی چون سامانههای خبره، بینایی ماشین و سطوح ضعیف، قوی و فوقالعاده از هوش مصنوعی مطرح شدهاند، اما این مقاله تمرکز خود را بر هوش مصنوعی قوی و دارای قابلیت کنش حقوقی میگذارد. در حوزه نظری نیز دو رویکرد مقابل درباره ماهیت هوش مصنوعی وجود دارد: یکی منکر هوشمندی آن و دیگری قائل به تحقق عینی و آثار خارجی آن. نهایتاً با پذیرش واقعیت آثار هوش مصنوعی مولد، چالش اصلی نه وجود هوشمندی، بلکه تعیین جایگاه حقوقی و مالکیت آثار ناشی از آن است. در ادبیات مربوط به هوش مصنوعی دو رویکرد عمده وجود دارد: گروهی اصل هوشمندی این سامانهها را نفی کرده و بر پیامدهای زیستمحیطی و اجتماعی آنها و ضرورت تنظیمگری فوری تأکید میکنند. در مقابل، اغلب متخصصان، هوش مصنوعی ـ بهویژه گونههای مولد ـ را پدیدهای بالفعل و دارای آثار عینی میدانند. نمونههای پیشرفته مانند مدلهای زبانی، سامانههای تولید تصویر و کد نشان میدهند که هوش مصنوعی توان ایجاد محتوای مستقل را دارد. ازاینرو، بحث اصلی نه وجود هوشمندی، بلکه تعیین وضعیت حقوقی و مالکیت آثار تولیدشده توسط این فناوری است. بر همین اساس، این مقاله بر تحلیل حقوقی آثار هوش مصنوعی مولد متمرکز است و انواع ضعیف یا غیر مولد را از دایره بحث خارج میکند.
با توسعه سامانههای هوش مصنوعی مولد و ظهور آثار ادبی، هنری و فنی تولیدشده بدون مداخله خالقانه مستقیم انسان، مسئله مالکیت این آثار طبیعتاً در ایران و کشورهای اسلامی نیز به یکی از مهمترین پرسشهای حقوق مالکیت فکری تبدیل شده است. مطالعات مختلف نشان داده است که آثار مبتنی بر هوش مصنوعی معمولاً محصول تعامل سه گروه اصلیاند: برنامهنویسان و طراحان الگوریتم، شرکتها و سرمایهگذاران مالک سامانه و کاربران نهایی. از همین رو، هر نظریه مالکیت باید نسبت این سه بازیگر با «اثر» را روشن سازد. افزون بر این، پژوهشهای جدید تأکید دارند که سیاستگذاری در این حوزه باید از تجریدگرایی فاصله گیرد، به آثار اقتصادی و انگیزههای بازار توجه داشته باشد و از رهگذر تنظیمگری سنجیده، تعادل میان نوآوری و حمایت منصفانه را برقرار کند؛ تعادلی که شالوده نظامهای کارآمد مالکیت فکری به شمار میرود. بر این مبنا، ادبیات حقوقی سه الگوی اصلی را در خصوص مالکیت آثار هوش مصنوعی برشمرده است:
۱. مدل انسانمحور در انتساب اثر؛ ۲. مدل مالکیت خودکار یا انتساب اثر به ماشین؛ و ۳. مدل قرار گرفتن اثر در مالکیت عمومی. مدل نخست که ریشه در مفاهیم سنتی پدیدآورندگی دارد، بر این پیشفرض استوار است که خالقیت امری انسانی است و تنها فرد حقیقی میتواند صاحب اثر باشد. رویهها و اسناد رسمی در نظامهای حقوقی آمریکا و انگلستان نیز همین مسیر را تأیید کردهاند و با نفی امکان مالکیت برای ماشین، پدیدآورندگی را به برنامهنویس، سفارشدهنده یا کاربر نسبت دادهاند. با این حال، چالش این دیدگاه در مواردی است که نقش انسان در تولید اثر بسیار اندک و نقش الگوریتم تعیینکننده است؛ جایی که تفکیک سهم واقعی طرفین دشوار و گاه ناممکن میشود. در مقابل، نظریه دوم که در سالهای اخیر با ظهور الگوریتمهای یادگیرنده و خروجیهای پیشبینیناپذیر قوت یافته، بر امکان انتساب اثر به خود سامانه تأکید دارد. نمونههای قضایی مانند پرونده DABUS و نیز تجربه برخی نظامهای حقوقی ـ ازجمله چین ـ نشان داد که در مواردی میتوان بر اصالت اثر تولید شده توسط ماشین و حتی «قصد» در معنای حقوقی آن برای ایجاد اثر، استناد کرد. در این رویکرد، ماشین نه از حیث فلسفی، بلکه از حیث کارکردی، فاعل تولید اثر شناخته میشود و نظام حقوقی میتواند با تدوین معیارهای اصالت و مشارکت فکری، از آثار آن حمایت کند. با این وجود، این مدل همچنان با چالشهایی چون پیامدهای مسئولیت، آثار اقتصادی و بنیانهای سنتی شخصیت حقوقی مواجه است.
سرانجام، نظریه سوم بر این باور است که آثار تولید شده توسط ماشین باید به قلمرو عمومی وارد شوند؛ مشابه آنچه در پرونده «سلفیهای ماکاک» رخ داد. این رویکرد اگرچه بر مبنای مالحظاتی همچون فقدان پدیدآورنده انسانی یا دشواری انتساب اثر شکل گرفته، اما با نقدهای اساسی روبهروست. ساختار نظامهای مالکیت فکری بر ایجاد تعادل میان حقوق خصوصی و منافع عمومی استوار است و حذف کامل حمایت میتواند انگیزههای اقتصادی و سرمایهگذاری در توسعه فناوری را تضعیف کند. عالوهبر آن، نظریه مالکیت عمومی پاسخی برای پرسش محوری «امکان مالکیتپذیری اثر» ارائه نمیدهد و از حیث کارکردی نیز کارآمدی محدودی دارد. بدینسان، پیشینه علمی این حوزه نشان میدهد که هیچیک از نظریهها خالی از اشکال نیست. با این حال، بررسی نظامهای مختلف حقوقی و مطالعات اقتصادی و فلسفی اخیر بیانگر آن است که آینده مقرراتگذاری در این عرصه، ناگزیر به سمت مدلهای چندسطحی و ترکیبی حرکت خواهد کرد؛ مدلهایی که بتوانند ضمن حفظ اصول سنتی مالکیت فکری، نقش مستقل هوش مصنوعی در خلق اثر را نیز بازشناسند و سازوکارهای متناسب با هر نوع اثر و میزان مداخله انسانی را پیشبینی کنند. به نظر نگارنده، مالکیت مبتنی بر غلبه تأثیر در هوش مصنوعی مولد اگر با توجه به سازوکارهای دقیق ترسیم گردد، میتواند پاسخگوی چالشها و ابهامات موجود در این زمینه باشد.